ماموریت جدید سازمان سوره رونویسی از فیلم های فرنگی

ماموریت جدید سازمان سوره رونویسی از فیلم های فرنگی کاراموند: فیلم «حاشیه» با شباهت های گسترده به «زندانیان» دنی ویلنو، بار دیگر بحث فقدان خلاقیت و گرایش به بازتولید آثار خارجی در سینمای ایران را به گونه ای جدی مطرح کرده است.



سرویس فرهنگ و هنر مشرق

- فیلم «حاشیه» به کارگردانی محمد علیزاده فردو تهیه کنندگی یوسف منصوری، نمونه بارزی است از سینمایی که بجای روایت حقیقت های پیچیدهٔ جامعه، ترجیح می دهد یک نسخهٔ آرمانی و جهت دار از آنرا عرضه دهد؛ نسخه ای که حاشیه را نشان می دهد، اما خودش کاملا در حاشیهٔ سینما و هنر باقی می ماند. افسوس که این همه امکان برای پرداختن به یکی از مسایل حقیقی و تلخ جامعه، فقط به چنین محصولِ سطحی و فراموش شدنی ختم شد.
«حاشیه» ظاهراً می خواهد بدون شعارزدگی و سانتی مانتالیسم، به زندگی در حاشیه شهر بپردازد؛ اما در عمل، همان چیزی است که سینمای ایران اینروزها زیاد تولید می کند: یک روایت سرراست و بی رمق که نه عمقی دارد، نه پیچیدگی، و نه حتی یک لحظه حقیقی اثرگذار. فیلم نامه ادعا می کند پیرنگ اصلی را گم نمی کند، اما این پیرنگ آن قدر ساده و خطی است که تماشاگر پس از چند دقیقه دقیقاً می داند مقرر است چه اتفاقی بیفتد و چرا باید احساس تأسف کند. موقعیت های به اصطلاح «تأثیرگذار» بیشتر شبیه کلیشه های تکراری فیلمهای اجتماعی دهه های قبل هستند؛ همان گم شدن بچه، همان مشکلات فقر و حاشیه نشینی که بدون هیچ نگاه تازه یا جسارت حقیقی، فقط برای ایجاد حس همدردی مکانیکی روی پرده می آیند.

دیالوگ نویسی فیلم که ظاهراً نقطه قوت آن دانسته شده، در بهترین حالت معمولی و در بدترین حالت بی جان است. نه پرگو می شود و نه مهم؛ فقط وجود دارد تا شخصیت ها چیزی بگویند. پرداخت شخصیت ها هم که مدعی است خوب انجام شده، عملا به چند تیپ آشنا ختم می شود: شخصیت محوری که مقرر است پیچیده باشد اما در نهایت فقط یک مرد معمولی با مشکلات معمولی است. کنش ها و واکنش ها قابل درک نیستند، چون آن قدر پیش بینی پذیر و سطحی اند که حتی احتیاجی به فکر کردن ندارند.
این فیلم با وجود همه ادعاهایش درباره ی واقع گرایی و دوری از شعار، دقیقاً در همان دام هایی می افتد که ادعا می کند از آنها پرهیز کرده، سطحی نگری، تکرار کلیشه های حاشیه نشینی، و عدم توانایی در خلق شخصیت های حقیقی و به یادماندنی. یک اثر اول کارگردانی که نشان داده است حتی با فیلم نامه نسبتاً مرتب و بدون افراط در احساسات، اگر جرأت نوآوری و پرداخت عمیق نباشد، نتیجه چیزی جز یک درام اجتماعی خنثی و فراموش شدنی نخواهد بود. افسوس که این همه فرصت برای پرداختن به یکی از مسایل حقیقی جامعه، فقط به چنین محصولی ختم شد؛ فیلمی که حاشیه را نشان می دهد، اما خودش کاملا در حاشیه سینما باقی می ماند.
هادی کاظمی در نقش اصلی، انتخابی کاملا اشتباه و آزاردهنده است. میمیک چهره اش و تداعی های گذشته اش (از نقش های طنز یا تیپ های تکراری) آن قدر با فضای جدی و دراماتیک فیلم ناسازگار است که هر لحظه حضورش فیلم را از اعتبار می اندازد. او نه تنها نمی تواند باورپذیری لازم را به وجود بیاورد، بلکه مدام یادآوری می کند که این نقش برای بازیگر دیگری نوشته شده بود؛ کسی که بتواند عمق حقیقی درد و رنج را منتقل کند، نه فقط یک چهره آشنا که برای فروش بلیت آورده شده.
جملهٔ «حاشیه پررنگ تر از متن است» وقتی در مورد فیلم «حاشیه» به کار می رود، دیگر یک تعبیر ادبی یا شهری نیست؛ تبدیل به یک اعتراف ناخواسته از طرف خود فیلم می شود. حاشیه در این اثر نه تنها پررنگ تر، بلکه حدودا تنها چیزی است که دیده می شود؛ چون متن اصلی – یعنی داستان، شخصیت ها، درام و نگاه واقع بینانه – عملا وجود ندارد یا آن قدر کم جان است که در حاشیه گم می شود.

فیلم ادعا می کند که به پروندهٔ حقیقی بچه های دههٔ هشتاد گرته برداری کرده و می خواهد صدمه های اجتماعی پیچیدهٔ حاشیه را نشان دهد. اما آن چه روی پرده می آید، چیزی فراتر از یک بازسازی سطحی و کلیشه ای از همان تصاویر تکراری دهه های قبل نیست: بچه های خیابان، فقر، اعتیاد، گم شدن، نگاه های خیره به دوربین برای القای تأثر. هیچ لایهٔ تازه ای، هیچ زاویهٔ ندیده ای، هیچ جرأت حقیقی برای ورود به عمق کلاف سردرگم صدمه های اجتماعی وجود ندارد. انگار کارگردان یک چک فهرست از «موضوعات داغ حاشیه نشینی» برداشته، تیک زده و فکر کرده کار تمام است.
کارگردانی که به آن «روان و پخته» می گویند، در بهترین حالت «بی دردسر» و «بی خطر» است؛ یعنی آن قدر محافظه کارانه و بدون ریسک که هیچ لحظه ای تماشاگر را غافلگیر، به چالش بکشد یا حتی ناراحت کند – جز ناراحتی از سطحی بودن. نگاه «مصلحانه» هم که گفته می شود، در عمل همان نگاه از بالا به پایین همیشگی است: حاشیه نشینان به عنوان قربانیان مظلوم، نیازمند ترحم و نصیحت، بدون این که فیلم جرأت کند حتی یک لحظه به ساختارهای قدرت، سیاستهای شهری غلط یا مسئولیت جمعی نگاه کند.
شخصیت ها، تیپ هایی آشنا و بدون عمق: پدر یا مادری که درد می کشد، بچه ای که گم می شود، چند چهرهٔ حاشیه ای که فقط برای پر کردن قاب و گفتن چند جملهٔ احساسی اند. هیچ کدام به اندازهٔ کافی حقیقی یا پیچیده نیستند که تماشاگر با آنها همراه شود یا پس از فیلم به فکر فرو رود. همه چیز در خدمت یک پیام ساده و از پیش تعیین شده است: «حاشیه بد است، بیایید دلمان برایشان بسوزد».
در نهایت «حاشیه» نه تنها نتوانسته وارد عمق آن کلاف پیچیدهٔ صدمه های اجتماعی شود، بلکه حتی در سطح روایت هم نتوانسته چیزی فراتر از یک درام اجتماعی معمولی و قابل پیش بینی عرضه نماید. فیلمی که حاشیه را نشان می دهد، اما خودش کاملا در حاشیهٔ سینما باقی می ماند؛ بدون هیچ جرقهٔ هنری، بدون هیچ نگاه بدیع، بدون هیچ اثری ماندگار. افسوس که این همه ظرفیت حقیقی یک مبحث تلخ و حقیقی، فقط به چنین محصولی ختم شد که حاشیه اش (یعنی ادعاها و ظاهر اجتماعی اش) خیلی پررنگ تر از متن حقیقی اش (یعنی سینما و عمق دراماتیک) است – و متاسفانه متنش حدودا خالی است.
«حاشیه» ظاهراً می خواهد داستان خانواده ای «درست کار» را در دل محیطی «متفاوت» (یعنی حاشیه شهر) روایت کند و محور اصلی اش را هم روی تلاش یک روحانی برای «تغییر افراد و محله» بگذارد؛ اما در عمل چیزی که می بینیم، یک روایتِ یک طرفه، شعاری و کاملا جهت دار است که از همان دقیقه اول می داند مقرر است به کجا برسد و چه پیامی بدهد: روحانی خوب، تلاش می کند، ابتدا شکست می خورد، اما در نهایت راه درست را پیدا می کند و همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود.

این ساختار آن قدر ساده و خطی است که حتی نمی توان آنرا «داستان» نامید؛ بیشتر شبیه یک خطبهٔ اخلاقیِ طولانی است که به زور با چند صحنهٔ دراماتیک و نگاه های معنادار پوشانده شده. سوژهٔ حاشیه شهر و خانوادهٔ درست کار در محیط ناسالم، پتانسیل بالایی برای کاوش تضادها، شکست ها، پیچیدگی های انسانی و حقیقت های تلخ اجتماعی داشت؛ اما فیلم بجای ورود به عمق این تضادها، فقط از آنها به عنوان بک گراند استفاده می نماید تا پیام مذهبی-اصلاحی خودش را تحویل دهد. نتیجه کار، حیف شدن کامل ظرفیت سوژه و تبدیل شدن یک مبحث حقیقی و چندلایه به یک داستان اخلاقیِ تک بعدی و پیش بینی پذیر.
فیلمنامه نه تنها بی نقص نیست، بلکه در خیلی از نقاط ضعیف، سطحی و ناتوان از ایجاد باورپذیری است. شخصیت ها به طور عمده تیپ های آشنا هستند: روحانیِ خیرخواه و صبور، خانوادهٔ مظلوم اما درست کار، آدم های حاشیه ای که فقط برای نشان دادن «فساد محیط» وجود دارند. هیچ پیچیدگی حقیقی در انگیزه ها، هیچ شکست عمیق درونی، هیچ لحظهٔ خاکستری اخلاقی وجود ندارد. همه چیز سیاه و سفید است و پایان هم دقیقاً همان چیزی است که از دقیقهٔ اول انتظارش را داشتیم.
تدوین هم که ظاهراً می توانست نجات دهنده باشد، در عمل ریتم فیلم را بیشتر به هم می ریزد تا کمک نماید. صحنه ها کش دار می شوند، برخی لحظات احساسی بیش از اندازه طول می کشند و برخی نقاط کلیدی بدون هیچ دلیلی سریع رد می شوند. انگار تدوینگر هم نمی دانسته چه طور این داستانِ یک نواخت را کمی نفس دار کند.
در نهایت، محمد علیزاده با «حاشیه» فیلمی ساخته که شاید در رسیدن به هدف ایدئولوژیک و پیامرسان خودش «ناموفق نبوده»، اما در رسیدن به استانداردهای یک اثر سینمایی قابل دفاع، کاملا شکست خورده است. این فیلم نه تنها نتوانسته از ظرفیت سوژهٔ حاشیه شهر و تضادهای حقیقی آن استفاده نماید، بلکه حتی در سطح یک درام ساده هم نتوانسته تماشاگر را قانع کند که چیزی بالاتر از یک سخنرانی مصور دیده است.

برخی شباهت های ساختاری و روایی میان «حاشیه» و فیلم مشهور «زندانیان» ساخته دنی ویلنو سبب شده عده ای این اثر ایرانی را نسخه ای نازل و سطح پایین از آن بدانند. در هر دو فیلم، داستان با گم شدن کودکی شروع می شود و روایت در ادامه وارد مسیر تحقیقات پلیسی، بحران اخلاقی، و درماندگی شخصیت های اصلی می شود. در عین حال، تفاوت در عمق اجرا و کیفیت پرداخت روایی سبب شده «حاشیه» نتواند به پیچیدگی، تعلیق نفس گیر و انسجام روایی «زندانیان» نزدیک شود.
«حاشیه» تلاش می کند همان فضای تاریک، پرتنش و بحران محور ویلنو را بازسازی کند، اما ضعف در شخصیت پردازی، کمبود لایه های روان شناختی و نبود ضرباهنگ مناسب سبب شده اثر، بیشتر شبیه بازآفرینی سطحی و تقلیدگونه از شاکله «زندانیان» به نظر برسد تا برداشتی خلاقانه و بومی سازی شده. این مساله سبب شده فیلم، بجای ایستادن روی پای خود و عرضه هویتی مستقل، زیر سایه اثر ویلنو قرار گیرد و مقایسه را به ضررش تمام کند.
شباهت های روایی و تصویری در «سرزمین فرشته ها» چنان پررنگ است که هر بیننده آشنا با تاریخ سینما، به سرعت رد پای دو اثر شاخص هولوکاست را تشخیص می دهد: زندگی زیباست ساخته روبرتو بنینی و پیانیست رومن پولانسکی. چه در شیوه مواجهه شخصیت ها با فاجعه انسانی، چه در میزانسن های احساسی و حتی در نحوه ایجاد برخی سکانس های کلیدی، اثر مورد اشاره بالاتر از آن که به یک بازآفرینی خلاقانه شباهت داشته باشد، به صورتی بازتولید مستقیم و کم رمق از لحظات ماندگار این دو فیلم نزدیک شده است. این برداشت های آشکار، بجای افزودن عمق به جهان داستان، گاه حس تقلید ناگزیر را تداعی می کند؛ گویی فیلم ساز بجای خلق بیان مستقل، در سایه آثار بزرگ تر حرکت کرده است.

در سالیان اخیر این طور چنین پیداست که سازمان سینمایی سوره بجای حرکت در راه تولیدات اصیل و مبتنی بر تجربه زیسته ایرانی، بیشتر درگیر ایرانیزه کردن نمونه های موفق خارجی شده است. روندی که نه به خلاقیت منجر شده و نه توانسته آثار الهام گرفته را به سطح استاندارد نمونه های مرجع نزدیک کند. بجای ایجاد یک زبان مستقل و مولد در روایت، خیلی از پروژه ها رنگ وبوی تقلیدی گرفته اند؛ گویی صرفا فرم و استخوان بندی یک فیلم خارجی انتخاب می شود و سپس با چسباندن عناصر بومی و شعارهای آشنا، نسخه ای بازسازی شده اما کم رمق روانه پرده می شود. نتیجه این سیاست، ناتوانی در خلق جهان های دراماتیک تازه و تولید آثاری است که هویت مستقل داشته باشند و در مقابل مقایسه با نمونه های خارجی فرو نریزند.

1404/11/22
14:06:42
5.0 / 5
5
تگهای مطلب: استاندارد , ایران , بازیگر , بحران
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان کاراموند در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۹ بعلاوه ۴
karamond.ir - حقوق مادی و معنوی سایت كاراموند محفوظ است

كاراموند



برند کاراموند لاکچری

با کاراموند، خاص باشید ، تجمل را تجربه کنید. کاراموند: برای خاص پسندان