بازآفرینی روایت در قاب تصویر؛
مراجعه به اقتباس داروی سینماست
به گزارش کاراموند، محمدرضا مقدسیان بااشاره به اهمیت اقتباس بیان کرد که درمان درد سینمای ایران، فیلم نامه و بهترین چاره آن، مراجعه به اقتباس است.
خبرگزاری مهر- گروه هنر- عطیه موذن؛
اینروزها در پرونده اقتباس گفتگوهای مختلفی با نویسنده ها و کارگردان ها داشته ایم. از مشکلات حقوقی و ادبی گرفته تا نمونه های موفقی که در سینمای ایران به یادگار مانده است. اما سوال اصلی اینجاست که علیرغم این همه کتاب و رمان خوب در ایران، چرا فیلمها و سریال های اقتباسیِ ما به طور معمول به عمق آثار اصلی نمی رسند؟ یا کم سراغ اقتباس رفته ایم یا همان نمونه های محدود هم به کیفیت کتاب و اثر اولیه نبوده است.
در جدیدترین گفتگوی این پرونده، سراغ محمدرضا مقدسیان منتقد و مدرس سینما، رفته ایم. او که هم مجری برنامه ها و نشست های تخصصی سینمایی است و هم نگارش و ترجمه کتاب های تخصصی را بر عهده داشته است در زمینه اقتباس به نکات مختلفی اشاره نمود که در این گفتگو می خوانید:
*ما در پرونده اقتباس گفتگوهای مختلفی با صاحبان آثار داشته ایم از شما می خواهم بعنوان منتقد و مدرس سینما بگویید که این مسیر در حوزه فیلم و سریال چطور پیش رفته است؟ بطور مثال، زنده یاد مهرجویی را داشتیم که از کنشگران سینمای اقتباسی بود یا کارگردانان دیگری که بیشتر به نسل های قبل تعلق داشتند. در سالهای اخیر، بخصوص در شبکه نمایش خانگی، کارگردانان بیشتر به اقتباس روی آورده اند، در عین حال هنوز این میزان اندک است. با توجه به این که کتاب های خوب فراوانی داریم، چرا این خلأ بازهم وجود دارد؟
محمدرضا مقدسیان:
ما در اصل داشته های پرارزش بسیاری داریم که به خوبی از آنها بهره نمی بریم؛ همچون کتاب ها. از زنده یاد داریوش مهرجویی مثال زدید. اما داریوش مهرجویی کیست؟ این سؤالی است که برای همگان ممکنست پیش آید. در بهترین حالت می گوییم داریوش مهرجویی کارگردان بزرگی بود و فیلم هایی چون «گاو»، «هامون» و «اجاره نشین ها» را ساخته است. می خواهم بر شخصیت آقای مهرجویی تاکید کنم، چونکه فکر می کنم این مساله قابل تعمیم است. اگر قرار باشد درباره ی سینمای داریوش مهرجویی سخن بگویم یا این که چه می شود که او سراغ اقتباس از آثار معتبر ادبیات ایران و جهان می رود، احتمالا باید در پسِ آن چیزی که نام مهرجویی را شکل می دهد، به درک بیشتری برسم. ببینید، از تحصیلات او گرفته تا مدل فکری اش، این که دغدغه اش چه بوده، نسبتش با فلسفه، ادبیات، زندگی، هستی و سینما چطور بوده است و این نسبت ها چطور شکل گرفته اند، همه مهم هستند.
به نظر من بهتر است سینما را بعنوان یک زبان جهانیِ تصویر درنظر بگیریم. پرسش اساسی این است: چرا به سراغ انتخاب زبانی برای بیان حرفی یا محتوایی می رویم؟ چون احتمالا قبل از آن حرفی داریم که فکر می نماییم اگر بیان نشود، حیف خواهد شد؛ یا حال خودمان خوب نیست و ممکنست احساس نماییم دیگران دوست دارند بشنوند و حالشان بهتر شود. پس زبانی را برمی گزینیم. پرسش اصلی اینست که آن زبان برای پیگیری یک دغدغه انتخاب می شود. من دغدغه ام را برای یک محتوا مطرح می کنم. بله، یعنی از اساس باید دغدغه داشته باشم تا زبانی را برگزینم. طبیعتاً همه ما در زندگی روزمره از زبان استفاده می نماییم و اگر فیلمساز باشیم، از زبان سینما بهره می بریم. پرسش اینست که آیا هر کسی که از زبان سینما استفاده می نماید، لزوماً سینماگری غنی از ایده و تفکر است؟ یا آن چه می خواهد بگوید، برای خودش نیز به درستی فهم شده است؟ پاسخ منفی است. این نکات را از این حیث می گویم که در ادامه به بحث اقتباس برسم.
کسی که داریوش مهرجویی می شود، باتوجه به تحصیلات و کتاب هایی که خوانده، فهم کرده کی می تواند از دل مجموع منابع و کتبی که مطالعه کرده دست به انتخاب بزند (خود این انتخاب داشتن حاصل فهم از خود داشتن است)؛ چونکه توانسته است ارتباطی خوب با ادبیات برقرار کند، یعنی گفتگویی میان داریوش مهرجویی و اثر ادبی شکل گرفته است. صرفا خواندن یک اثر ادبی مفید نیست. پس میان داریوش مهرجویی و آن اثر ادبی، گفتگو شکل می گیرد؛ گفتگویی عمیق. چونکه اثر ادبی، اثری عمیق و اندیشیده شده است. او انسان را بعنوان موجودی که در این جهان زندگی می کند، شناخته، دغدغه هایش را درک کرده و توانسته است به لایه های درونی شخصیت، موقعیت ها و همه آن چه یک داستان و ساختار آنرا برای روایت شکل می دهد، نگاهی دقیق تر داشته باشد. چه کسی می تواند آن دقت نظر را در اثر ادبی درک کند؟ کسی که خود دقیق باشد و دغدغه داشته باشد. ازاین رو داریوش مهرجویی در بعضی از آثار خود می تواند مصداق خوبی باشد بعنوان کسی که با اثر به گفتگو می نشیند و بعد از درک پیام اثر و شناخت نسبت خود با جهان، سنتزی شکل می گیرد که همان اقتباس است. یعنی اثری خلق می شود.
همچنان بر این باورم که درمان درد سینمای ایران، فیلم نامه است و بهترین چاره، رفتن به اقتباس است؛ چونکه گنجینه ی ادبی فوق العاده ای در ایران داریم که خیلی از آنها را حتی خودمان نمی شناسیم
*و او جزو کسانی است که این کار را به هنرمندانه ترین شکل ممکن انجام می دهد. داریوش مهرجویی چنان آثار مورد نظرش را بومی سازی و ایران سازی می کند که تا تیتراژ را نبینید یا با قصه آشنا نباشید، متوجه اصل ماجرا نمی شوید.
مسئله اصلی اینست که داریوش مهرجویی اصلاً تلاشی نمی نماید. خلقت اثر هنری از اساس، حاصل تلاش و کوشش نیست، بلکه حاصل جوشش است. یعنی او تلاش نمی کند که اقتباس کند، حرف مهمی بزند یا ساختارمند سخن بگوید، حتی تلاش نمی کند فیلم خوبی بسازد. فیلم خوب به این علت ایجاد می شود که پتانسیل آن در وجود مهرجویی هست. به سبب این که این ظرف آن قدر بزرگ است که ادبیات با حجم انبوه خود، بعنوان اثر ادبی غنی و ارزشمند، در درون داریوش مهرجویی جا می گیرد. او در رویارویی با آن، احساس کمبود یا کوچکی نمی نماید. اگر این اثر در ظرف وجودی او جای بگیرد، فرصت پیدا می شود که مالِ خودش شده و سپس بشکلی روان، راحت و صمیمی بیان شود. خیلی از آثاری که پرتکلف هستند یا درگیر ساختارها و پیچیدگی های ظاهری شده اند برعکس درگیر این بوده اند که فرد تلاش نموده است که شیک و فاخر حرف بزند. مانند روابط انسانی است؛ آنهایی که بسیار تلاش می کنند آدم های شیکی به نظر برسند یا بسیار باسواد جلوه کنند، قلابی بودنشان نمایان می شود. در اثر هنری و در سینما نیز خیلی از حرف هایی که به زبان سینما زده می شود، قلابی است.
ممکن است این پرسش مطرح شود که چرا با وجود گذشت سال ها، بازهم بر این باورم که درمان درد سینمای ایران، فیلم نامه است و بهترین چاره، رفتن به اقتباس است؛ چونکه گنجینه ادبی فوق العاده ای در ایران داریم که خیلی از آنها را حتی خودمان نمی شناسیم. دلیلش اینست که بسیار به خواندن رمان های خارجی علاقه داریم که البته لازم است، اما تعادل را رعایت نمی نماییم.
*یعنی در خود ادبیات ایران کتاب هایی با ظرفیت سینمایی و دراماتیزه شدن بسیار داریم اما سراغشان نمی رویم.
بله نمی رویم نخست این که ما غالباً گرفتار توهم همه چیزدانی هستیم و فکر می نماییم همه چیز را خودمان بلدیم. چیزی از «مؤلف بودن» شنیده ایم، اما تا آخر به آن گوش نکرده ایم و گمان می نماییم بسیار منحصر به فرد هستیم، در صورتیکه نیستیم. خودِ مؤلف بودن در دنیای امروز خریداری ندارد. فکر می نماییم هم می توانیم فیلم نامه خوب بنویسیم و هم حرف های زیبا بزنیم. ازاین رو ما به علل مختلف از اساس به توهم فروشی گرفتار شده ایم، آدمی خودشیفته و متوهم پرورده ایم. این خاصیت های اجتماعی ما در سینما هم نمایان می شود. پس من فکر می کنم از اقتباس بی نیاز هستم و اقتباس و ادبیات برایم معنایی ندارد.
*این توهم چقدر با این ماجرا که اهل کتاب و کتابخوانی نباشیم، ارتباط دارد؟ پیش آمده است که با سینماگران مصاحبه کرده ام و گفته اند که چرا باید سینمای روز و سریال های روز جهان را دید وقتی دیگر این آثار حرفی برای گفتن ندارند اما همین فرد برای مخاطب امروز پشت سر هم فیلم و سریال می سازد.
او احیانا فکر می کند که عباس کیارستمی است. کیارستمی لحنی جدید و شکلی نو از روایت را به سینما اضافه کرد و زمانی هم پس از تماشای فیلمی چون «پالپ فیکشن» در جشنواره کن و جایزه گرفتنش، گفت «من حیرت زده ام که چرا چنین فیلمی باید جایزه بگیرد!» اما این جمله کارگردانی چون عباس کیارستمی است که در فیلمسازی اش، حرف برای گفتن دارد! اما من اگر خودم فیلمساز باشم و مجموعه فیلم هایی را که ساخته می شوند، آثار ادبی که به نگارش درمی آیند، فیلم نامه ها و همه آن چه سینمای ایران و جهان را شکل می دهد، تخطئه می کنم، اولین پرسش باید این باشد که کارنامه خودم چه بوده است؟ به نظرم آنهایی که بسیار درباره ی دیگران سخن می گویند و می خواهند آنها را واکاوی و تحلیل کنند و از نفهمی و بی سوادی دیگران می گویند، با تحقیر دیگران می کوشند خودرا بالا بیاورند. وای بر تو که کتاب نمی خوانی! تو اصلاً در هنر چه می کنی؟ من فیلم نمی بینم، پس خیلی بی جا می کنی که فیلم می سازی! اصلاً در هنر چه می کنی؟ کسی که موسیقی گوش نمی کند، نقاشی نمی بیند و هنر مدرن را نمی شناسد در این فضا چه می کند. به طور معمول عادت داریم کمبودهای خودرا به بهانه این که من فلان کار را نمی کنم یا فلان چیز را دوست ندارم، پنهان نماییم. در حوزه اقتباس نیز چنین است.
آنجا که می گویم درمان درد سینما اقتباس است، پشت آن گزاره های دوم و سومی هم وجود دارد. چونکه ما جملات را می شنویم اما تا آخر گوش نمی دهیم، چون عجله داریم و این همان چیزی است که اینستاگرام و سایر رسانه های اجتماعی به ما تحمیل کرده و به این نقطه رسیده ایم که همه چیز باید فوری به من گفته شود، چون فکر می نماییم خیلی خفن هستیم! این را تأکید کنم که اتفاقا اقتباس، کاری هولناک و دشوار است. اصلا فیلم ساختن و فیلم خوب ساختن، دشوار است. شناخت مخاطب دشوار است و در این فضا همه اتفاقات مرتبط سختی های خودرا دارد. آنجایی که می گوییم اقتباس کمک کننده است، به این علت است که با وجود همه ضعف ها، یک اثر ادبی پیشنهادهایی به من داده است که می توان اجرائی کرد. پیشنهادهایی در زمینه شخصیت پردازی، طرح و ایده اولیه، فراز و فرودهای داستانی و همه آن چه می تواند اثری دراماتیک را شکل دهد؛ با هر ساختاری، از کلاسیک یونانی گرفته تا مدرن ترین حالت که ضدقصه و فضاهای تک پرده ای است و.... اصل ماجرا قصه است. دشواری در کجاست؟ دشواری در اینجاست که نفهمیدن یک اثر ادبی، ما را به نقطه آغاز بازمی گرداند. یعنی اقتباس شرط لازم است، اما شرط کافی نیست. به این علت که اگر مثلاً من توان مطالعه یک اثر ادبی را نداشته باشم، احتمالا آنرا بشکلی سطحی و ابتدایی درک می کنم. حال تصور کنید که من ۱۰ درصد از یک اثر ادبی را فهمیده ام، سپس زبان خودم نیز در روایت همان ۱۰ درصد، لکنت دارد و تا به سریال و فیلم سینمایی برسد، یک درصد آن باقی می ماند. آن گاه خروجی این درک به مجموع سریال ها و فیلم هایی که در چند سال گذشته دیده ایم، تبدیل می شود. من به فال نیک می گیرم که به سراغ اقتباس رفته اند، اما هم زمان متأسف هم هستم.
*گاهی این نکته شکایت نویسنده ها را هم در بر داشته است. بطور مثال، درباره ی «زخم کاری» به یاد دارم که محمود حسینی زاد گفته بود نگاهی که در داستانش داشته است به یک قصه شخصی کاهش پیدا کرده است.
واقعیتی را باید صادقانه بپذیریم، نمی توانیم پشت اسامی آثار ادبی پنهان شویم و اثر ضعیف خودرا بعنوان اقتباس به مخاطب قالب نماییم. اقتباس کردن به کسی ارزش نمی دهد. اقتباسِ درست، به ساخت اثر بهتر کمک می نماید. نمی توانیم به بهانه این که من قصه گویی بلد نیستم، فیلم نامه نویسی و هدایت بازیگر بلد نیستم، روایت بدون لکنت ندارم و... بعد بروم یک اثر ادبی را بردارم و برچسب بزنم، اول تیتراژ «با احترام به» یا «با ادای دین به» ویلیام شکسپیر. ویلیام شکسپیر را فهمیدن، کار هر کسی نیست. نمی گویم نباید به سراغ شکسپیر و «هملت» و «مکبث» و امثال آن رفت، اما....
*اینقدر هم اقتباس آزاد نباشد که هیچ ارتباطی به آن قصه ها پیدا نکند.
این هم اشکالی ندارد چون اقتباس انواع گوناگونی دارد. می توانید بطورکامل وفادارانه به سراغ اقتباس بروید یا می توانید برداشت آزاد داشته باشید. حتی هیچ کس در جهان نگفته که حق ندارید خوانش خودرا از اثری داشته باشید. نکته اینجاست که آیا این اعلام اقتباس، مزیتی به فیلم نامه اضافه کرده است؟ آیا وقتی به این شکل اقتباس کرده اید ارزش افزوده ای پیدا کرده است؟
به یاد دارم در جشنواره سال پیش کپشن هایی می دیدم که در متن ابتدایی به فلسفه شوپنهاور یا جمله ای از فردریش نیچه، یا شعری از مولانا و خیام اشاره شده بود. ما با خود می گفتیم مرحبا، مقرر است کار بسیار خوبی باشد. بعد می دیدیم که این کار نه فقط کمکی به ما نمی کند، بلکه اثر به همان کپشن ابتدایی نیز توهین می کند. پس منظور من اشاره به شخص خاصی نیست؛ می خواهم درباره ی یک پروسه سخن بگویم. این که خودِ اقتباس، فی نفسه چیزی به ما اضافه نمی کند؛ چه اقتباس نعل به نعل، چه برداشت آزاد و یا مدلهای دیگر. مساله اینست که ما چرا به سراغ اقتباس رفته ایم؟ این پرسش اصلی است. باید صادقانه به خود پاسخ دهیم. آیا اقتباس می نماییم تا از نام طرف استفاده نمائیم و برایمان تبلیغاتی شود؟
اگر می دانم فیلم نامه ام ضعیف است و چفت و بست ندارد، باید شتاب زده تولید کنم یا می دانم باید پیام های پنهانی را که به من سفارش داده اند، بگویم و می خواهم پولی هم دربیاورم، نباید رگباری سریال یا فیلم بسازم
*شاید وام گرفتن از یک سری ایده ها و ساختارهای کلی است.
آن ساختار کلی که بر مبنای کهن الگوها و آرکی تایپ ها شکل می گیرد، مانند کشته شدن پدر به واسطه خیانت مادر و انتقام هملت، یا لیدی مکبث، الگوی کلی که کسی سودای قدرت دارد، پادشاه را با تحریک همسرش می کشد و هر ۲ به جنون می رسند و هر مثال دیگری را نگاه کنید، باز هم این سوال به وجود می آید که اشاره به اقتباس مزیتی دارد؟ که جواب اینست مطلقاً خیر. مزیت در جایی نمایان می شود که من اثر را ببینم و احساس کنم خوانش خوبی از اثری اصیل، که به سبب اصالتش ماندگار شده، رقم خورده است. این خوانش خوب یعنی چه؟ یعنی اقتباس در یک مدل نعل به نعل است که نسخه تصویری آن اثر را عرضه می کند مانند برخی کارگردانان چون لارنس اولویه و کوزنیتسف و امثال آنها که نمایشنامه های شکسپیر را اقتباس می کنند و آثار ماندگاری خلق می شود. اصلاً شکسپیر بهتر به جهان معرفی می شود و خیلی از آنهایی که نمایشنامه هایش را نخوانده اند، از فیلم آن لذت می برند. مدل دیگر برداشت آزاد است و امثال زنده یاد داریوش مهرجویی داستان ها را با این مدل سینمایی می کنند. مثلاً داستان «فرنی و زویی» سلینجر به فیلم «پری» تبدیل می شود و چقدر بومی و اصیل هم ساخته شده است! دراین صورت من که داستان های سلینجر را خوانده ام، نسخه فهم شده مهرجویی را می بینم و چیزی به من اضافه می شود. اما اگر می دانم فیلم نامه ام ضعیف است و چفت و بست ندارد، باید شتاب زده تولید کنم یا می دانم باید پیام های پنهانی را که به من سفارش داده اند، بگویم و می خواهم پولی هم دربیاورم، نباید رگباری سریال یا فیلم بسازم. در چنین فضایی گویی بهترین راه اینست که پشت سر شکسپیر، پشت سر فلان اثر ادبی و فلان عنوان پنهان شوم.
یادم می آید اثری از محمدرضا هنرمند ساخته شد که «سمفونی نهم» نام داشت و درباره ی مفهوم مرگ و «فرشته مرگ» بود. وقتی اثر را دیدم، تصورم این بود خروجی عرفان ایرانی-اسلامی یا فلسفه ایرانی-اسلامی و نگاه اشراقی در ایران این فیلم نیست. این فیلم به شکلی اقتباسی هم بود حالا اگر نمی توان از پس اقتباس برآمد، اسمی هم از آن نیاوریم. به نقطه اصلی سخنم برگردم، اقتباس لازم است و تنها راه نجات ماست، اما شرط کافی نیست. شرط کافی آنجاست که من بلد باشم اقتباس کنم. چطور باید بلد باشم اقتباس کنم؟ باید بلد باشم با اثر ارتباط برقرار کنم. حالا اینجا تناقضی رخ می دهد. من که بلد نیستم با خودم ارتباط برقرار کنم؛ یعنی خودم را نمی شناسم، نمی دانم چه می خواهم، مخاطبم را هم نمی شناسم. در خانه پشت لپ تاپ نشسته ام و نمی توانم دیگری را درک کنم، پس نمی توانم یک اثر ادبی را هم درک کنم. در بهترین حالت، اثر ادبی را به اندازه فهم خودم می خوانم.
*پس نباید هرکسی سراغ اقتباس برود؟
درعین حال باز هم بهترین کار است که افراد سراغ اقتباس بروند تا بعداً صدمه شناسی شود. یعنی کسی که این کار را می کند، به گمانم شجاعت هم دارد، هرچند ممکنست سوءاستفاده گر نیز باشد. به این خاطر که این پروسه را آغاز نموده و دیکته نانوشته، غلط ندارد. اما باید دقت کنیم که اگر رفتیم و نتیجه درجه یکی به دست نیاوردیم، گرفتار توهم نشویم که کار خیلی بزرگی انجام داده ایم که اقتباس کرده ایم. نه فرد در بهترین حالت خواسته به خودش لطف کند اما نتوانسته است آن لطف را به خوبی انجام دهد، پس بی خود برای مخاطب هم فاکتور صادر نکند. اما باز هم دست مریزاد که چنین کاری کرده است و اگر نقدی داشته باشد ما حتما نقدش می نماییم. نکته اینست که امروز انگار در فضای گل خانه ای زندگی می نماییم و این فضا ارتباط با اثر ادبی را ممکن نمی سازد. اگر اثر ادبی، داستان، رمان، شعر، داخلی یا خارجی، کوتاه یا بلند، به درستی خوانده نشود، شانس اقتباس خوب از آن نزدیک به صفر است؛ یعنی محکوم به شکست خواهد بود. آنجایی که می گوییم بروید سراغ اقتباس، منظورمان این نیست که آن لقمه آماده را بردارید و مصرف کنید بلکه به این معناست که بروید و واکاوی کنید، ببینید ساختار چطور شکل گرفته، چطور به شخصیت ها پرداخته شده است و راز ماندگاری اش چیست. آن گاه شاید فیلمساز از همان کتاب، تاثیر قبول کند و در اثر خودش این تاثیر را جاری کند.
ادامه دارد...
حرف آخر اینکه خلقت اثر هنری از اساس، حاصل تلاش و کوشش نیست، بلکه حاصل جوشش است. به نظرم آنهائیکه بسیار درباره ی ی دیگران سخن می گویند و می خواهند آنها را واکاوی و تحلیل کنند و از نفهمی و بی سوادی دیگران می گویند، با تحقیر دیگران می کوشند خودرا بالا بیاورند. در چنین فضایی گویی بهترین راه این است که پشت سر شکسپیر، پشت سر فلان اثر ادبی و فلان عنوان پنهان شوم. یادم می آید اثری از محمدرضا هنرمند ساخته شد که سمفونی نهم نام داشت و درباره ی ی مفهوم مرگ و فرشته مرگ بود.
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان کاراموند در مورد این مطلب